صفحه در حال بارگذاري است! لطفا کمي صبر کنيد...
|
سید مرتضی معراجی
|
||
|
فرهنگی - ادبی |
این سه رنگ عزیز را
در قلب نگه می دارم
و دیگر به دست نمی گیرم
چرا سیاه شد
همه ی رنگهای کبوتری
و رنگهای بهاری
و رنگهای فصل تغییر
و این نرد ششدر بسته
و شطرنج مات
و احتمال همه چیز
جز روزهای آفتابی
روزهای پرواز
به لطف بی مزه گی
چی توزی که
چهار سال بود
هر جا می رفتیم
بر آب جاری
ول بود و
قل می خورد
پاکت خالی اش
یک مجلد صدو چند ساله
کتاب سیاست را
یک هفته حرف زدم
برای پسرم که دل زده نشود
و آب را هم ببیند
که از کدام کرت
بیل به دستها می فرستند
و باز هم درختها خشکند
و به خواب رفتند سبزها
در خوابگاههای همیشگی
حالا سیاه هم که بپوشیم
چه فایده
دیروز خون عوض می کردند
همه با هم
در انتقال خون
با این که می دانند خونشان به هیچ گروهی از ما نمی خورد
بگذار در کیسه بگندد
مثل روزهای بعد از بمباران کرمانشاه
خُردم و خسته
مثل روزهای بچه های زیر آوار
با بوق پیروزی
رادیو را که شجریان گفت صدایش را نگذارند
این سیمای کدام احمق است
که کلاه بوقی بر سرش گذاشته اند
مردم که
انگار چیزی گم کرده اند
و هی دارند توی خیابان می گردند
و می بینم
هنوز هر روز
صف شیر بر پاست
مثل صف نانوایی
که نان خودشان را در آن پختند
و بچه هایی که سرخ شدند
و کبابهایی که در دهلیزها می پزند
در ضیافت فردای چاوز ها
این سفره ی سه رنگ را
باز کرده اند
در قلب نگاهش می دارم
و به دست نمی گیرمش
چون حرامیان
تا روزهایی
دستم از قلبم بیرون بیاید
وبر فراز سرم بچرخد
میدانم
هنوز هم می مانم
مثل مولانا ی عارف
در جوار مغول ها
مثل حافظ رند
در آشوب شیراز
مثل بو علی شعوبی
در همیشه ی تاریخ
و سعدی عاشق
بر سر در جهان
وفردوسی دهقان
که هر روز شاهنامه می نویسد و
محمود بر تخت طاووسش
چه می کند
جز سیاه کردن چند برگ از تاریخی
که بیهقی گمش کرد
وقت میگذرد
باید سوالها را ببرم
برای امتحان بچه ها
در غیاب هم کلاسی هایشان
که مثل کبوتر سفید
از سبزی به سرخی رفتند
و این سه رنگ
دیگر به دستش نخواهم گرفت
تا آن روز بزرگ
آن روزبزرگ خودمان
این بلورها
این آب مرواریدها
نمی گذارند ادامه دهم
بگذار این ها را
در
دستمالی
بریزم
باز می آیم
و می گویم
و می میرم
اما
می مانم ...
88.3.28
|
|