صفحه در حال بارگذاري است! لطفا کمي صبر کنيد...
|
سید مرتضی معراجی
|
||
|
فرهنگی - ادبی |
آفتاب را می نوشم
در چندمین ماه سال
با چمدانی از کتابهای
نمایش ...
چه بود ؟
چخوف
که چای آلبالو مزه ی گسش را
پیپ می کشید و
صندلی تاب می خورد و
قهوه ای بود همه ی خاطرات تلخم
و آهسته ابرها در من خوابیدند
با رویای این قطاری که حالا سوت می کشد
ودر خانه ی ما ایستگاهی ندارد
ایستگاه من اتوبوسی است
که هر روز سوارش می شوی
با چشمهایی که ابرها را می تاراند
ومن تشنگی خود را تجربه می کنم
وقتی آفتابش
این ریزش آبشاری است
که زمستان را به شستشوی ذهن آرامش پرداخته
و تِلِق تِلِق ِ عبور از خطهای موازی چشمم
کجا به خطوط هندسه ی متقاطع می رسد
تا من قطعی کنم خیالم را
بر چلیپای گیسوانت
خوشنویس گردیده است
|
|