صفحه در حال بارگذاري است! لطفا کمي صبر کنيد...
|
سید مرتضی معراجی
|
||
|
فرهنگی - ادبی |
چه روزگاری شده که باید به گذشته ها برگردیم و باز تکرار کنیم
لااقل تکرار چهار سال پیش که این غزل مال همان حدود هاست
ای مانده در نیام سکوت ، ای زبان تیز
پا خورده از محبّت و سر خورده از ستیز
گاهی برون بیا که نگیری ظلام زنگ
یا غیبت ترا نشمارد کسی گریز
بیداری این نباشد و خوابم یقین ربود
آبم به چهره از خِرَد ای دست شک بریز
تعبیر خوش که می کند این خواب شوم را
بوزینه بر سریر عقابان دور خیز
این قار و قار شوم کلاغان هرزه چیست
جایی به خاک مانده مگر پیکری عزیز ؟
من سالهاست گریه به سوگی نمی کنم
خشم است اینکه می چکد از چشم ، ریز ریز
ای مردگان خفته به گور غرور خویش
زنهار دور نیست چنان روز رستخیز
دارم یقین به دوزخ نفرت فرو روید
فردا که می دهند زهم خوب و بد تمیز
میلاد با سعادت
نورالعین رسول ا... (ص)
حضرت فاطمه ی زهرا (س)
برکائنات مبارک
۲ - با تمام بی حوصلگی به سالها پیش بر می گردم و فعلا این دو بیت را تکرار می کنم که یعنی هستم
فتاده تخته سنگ آنسوی تر انگار کوهی بود
م.امید
سنگی است دو رو که هردو می دانیمش
ا.خ
هر چند که خیره بود گرداندن سنگ
ی . ن. احساس
آن سنگ ...
آن سنگ که پیش از تو و من گرداندند
وندر هنرش خیره بزرگان ماندند
چون ما اگرش دوباره برگردانند
خوانند هر آنچه آن دگرها خواندند
نازک ترم ز شیشه و آماج سنگ ها
آهوی مانده بر سر راه پلنگ ها
هر تکه از دل من و نیش هزار گرگ
چون برّه در ضیافت دندان و چنگ ها
هر لحظه از حیات مرا رنگ مرگ زد
عمری شتاب های نهان در درنگ ها
سر می کشم ز روز و شب این زهر مار را
عادت نموده ام به شراب شرنگ ها
این بوده داستان من و دوستان من
در ورطه ی زمانه ی نیرنگ و رنگ ها
خود زنده ایم تا دگران زندگی کنند
ما فوج ماهیان خلیج نهنگ ها
۷۸.۸.۱۷
آن روز در آن صحنه به میدان جهاد
تا آنکه کند امام خود را امداد
عباس ِ علی (ع) به بیعتی دیگر باز
اول به جناب دوست دستش را داد
___________________________________________
2
ای خصم مزن تیر مرا از چپ و راست
کاین مشک پر آب ، آبروی دنیاست
ای کاش که آب می شدم آن هنگام
کز خیمه صدای العطش بر می خاست
_______________________________________________
3
با اهل خیام کرد تودیع ، آنگاه
بنهاد قدم شبه پیمبر در راه
او رفت و به قامتش پدر کرد نگاه
لا حول ولا قوة الا با …
برای باد ملایم پاییزی که آمد و آن روز با هیاهو در مغازه ام را به هم زد
آمده پشت نرده ، بازیگوش
خش خش ِ برگ را در آورده
باز می خوانَدَم به گشت و گذار
با دلی شاد از پس ِ پرده
گرچه سرگرم ِ کار ِ خویشم ، لیک
غافل از من نمی شود یک دم
آمده تا مرا برد با خویش
مثل آن روزها که می رفتم
از خَم ِ کوچه های خوشحالی
تا خیابان بی خیالی ها
لا ابالی تر از پرنده و باد
فارغ از این شکسته بالی ها
بی دل و بی دماغ می گویم :
« برو و دست از سرم بردار
کار دارم مگر نمی بینی؟
بگذر از من مرا به خود بگذار»
با همان شور و با همان شادی
می رود لیک باز می آید
می نشیند کنار پنجره ام
دست گرمی به شیشه می ساید
ـ : « آه ای باد ، باد پاییزی
من دگر آن من ِ گذشته نی ام
فرصتی نیست بگذر از من، آه
که گرفتار ِ کار و زندگی ام
با کدامین زبان بگویم ؟ هان ؟
نازنینا ببین گرفتارم
پیش از این را برو ببر از یاد
برو هر چند دوستت دارم »
در به رویم گشاید امّا او
که : « ببین فصل ، فصل ِ پاییز است
فصل ِ ما ، فصل ِ دوره گردی ها
دلش از شور و شوق لبریز است.»
من ز جایم ولی نمی جنبم
که گرفتار کار بازارم
می رود باز باد پاییز و...
من چو ابر ِ بهار می بارم .
72.9.3
بغضی نهانی در گلوی چاه پیداست
چین و چروک غم به روی چاه پیداست
رنجی گران و ماتمی دیرینه دارد
از هق هق گنگ گلوی چاه پیداست
دُردی ز دردی تلخ در او ته گرفته
از شرب چون اشک سبوی چاه پیداست
در خویش می گرید چه غمگینانه یکریز
رازی به دل دارد ز خوی چاه پیداست
در او هیاهویی بزرگ و پر شکیب است
از آن نهانی های و هوی چاه پیداست
چشم انتظار مقدم سروی است آزاد
از گریه ی جاری به جوی چاه پیداست
در سینه ی بی کینه ی آئینه وارش
دارد هوایی - آرزوی چاه پیداست
ای سالهای سال غمخوار علی(ع) چاه
سنگ صبور سینه ی زار علی(ع) چاه
۴ دوبیتی از مجموعه دوبیتی های ( ابرآمد و باز ... )
هوا ابر است و می بارد به باغی
ز هر سو می رسد آوای زاغی
ز پا تا سر گرفته آتش انگار
شقایق کنج پرچین ها به داغی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هوا ابر است و می بارد به باغی
ز هر سو می رسد آوای زاغی
به یاد روزهای شاد دیرین
نمی گیرد کسی از ما سراغی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هوا ابر است ابر پر زداغی
ندارد چون من او هم خوش دماغی
چه شد کان شاخه ی گل هم فسرده است
که در دستش نمی بینم ایاغی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هوا ابر و شب و باران داغی
صدای زوزه و آوای زاغی
در این تاریکی از ترس شکستن
کسی بیرون نمی آرد چراغی
این چه چنگی است که نا ساز زَنَد باز این ساز
داده بغداد به باد و کُنَد آهنگ ِحجاز
رگِ هر سازِ مخالف به یکی زخمه بُرید
کرد قانون به چنین پیش در آمد آغاز
قولش آهنگِ بسی شور و نوا داشت ولی
کو مقامات همایونی ِآن پرده نواز
بوی تحریر نیاید ز نوایش نَفَسی
یا هوایی که نَفَس در نی و نای آرَد باز
رفت بر تخته ی تابوت ِ سکوتش فریاد
مُرد در حنجره ی بسته به بُغضش آواز
آه از آن نغمه ی داوودی و این صوت ِ حمیر
سِحرپهلو زده امروز مگر با اعجاز
دست نفشانده به سازش بجز از لعبتکان
تا از این جعبه چه بیرون کشد این لعبت باز
خون من بود مگر سیم بهایش که چنین
زخمه ها بر رگِ جانم زده با سوز و گداز
گر به دشتی نَزَنَد گام کسی از ماهور
مَکُنَش عیب که این راه بُوَد دور و دراز
پنجه اش سرد که در گوشه ی مهجور ِ جنون
پرده ها زد که فرودَش نَبَرَد ره به فراز
83.12

مرتضی معراجی
لب بام آمده او باز به حالی زخمی
میکشد در بغل خود پر و بالی زخمی
از قفس میدهمش پر، همه صبحی سالم
باز شب میرسد از راه به حالی زخمی
تا کجا هست توانش که کشاند خود را
گر پری هم بکند باز ، خیالی زخمی
بیش از این نیست مرا وسعت اندیشه، مخواه
برگ و بار تری از شاخ نهالی زخمی
از من خسته چه چشم سخن نغزت هست
ندهد طعم خوشی میوهی کالی زخمی
همه دود است و فرود است و دریغا ز سرود
در وجودم که بود بغض ملالی زخمی
این غزل هم که بر این صفحهی دفتر بینی
کنج دنجی است که افتاده غزالی زخمی
| |||
|
|
چوب زارِ بی بهاری شد نهالستان ما
میوه هایش روی خاک افتاده کالستان ما
زخم ِبی پروازی و تیر ِ پَرآذین ِ خودی
در حضیض آورده است از اوج بالستان ما
چهره ای را بی چروک خشم ننماید دگر
بسکه می بارد به سر سنگش زلالستان ما
نه شکوفا شِکوه ای بر شاخسارش نه شکیب
مثل ِ داغ ِ دل نهان سوزست نالستان ما
نرگسِستانی است از چشمان ِ حیرت تا ابد
گر کند کس میل ِ دیدار ِ جمالستان ما
زیر هر سنگش شغادی خفته گویی ـ این عقیم ـ
ای دریغ از رستمی دیگر به زالستان ما
چشمی از جنس ِ دگر خواهد که بیند طالب است
گوشی از جنس ِ دگر را بانگ ِ لالستان ما
با سترون ابرهای ِ تا افق پوشیده اش
کی شکوفا می شود بغض ِ ملالستان ما
بی غبار ِ خاطراتی از سواری یادگار
خلوتی خالی است این خاک ِ خیالستان ما
21/6/82
بانوی برف از دیار ابرها
آمد و شرمش به رنگ عشق بود
رنگ جان پنهان شرنگ عشق بود
نرم نرمک همچو قو در رقص عشق
عاقبت دل زد به دریای دلم
لرزشی چون موجها بر برکه ها
گشت مهمان سرا پای دلم
چشم رنگ آسمانش بی گمان
نقطه ی آغاز یک پرواز بود
نه، چه می گویم خدایا چشم او
یک افق سحر و خیال و ناز بود
دل دوباره از پس پستوی یاد
کهنه طبل خویش را بیرون کشید
عشق، اسرافیل دل های غمین
در میان صور خود گویی دمید
چشم شوقم با تمنایی عجیب
دست برد انگار در آغوش او
لب به زیر گیسوانش برد و گفت
رازهای سینه را در گوش او
با دل بی طاقت عشق آشنا
کی توانی برد نام صبر را
ریختم بر خاک ، جام صبر را
دست بردم تا به دستش آورم
دیدم او در دست من بی تاب شد
تا شدم آگاه آن بانوی برف
در میان هرم عشقم آب شد.
68.9.26
فتاده تخته سنگ آنسوی تر انگار کوهی بود
م.امید
سنگی است دو رو که هردو می دانیمش
ا.خ
هر چند که خیره بود گرداندن سنگ
ی . ن. احساس
آن سنگ ...
آن سنگ که پیش از تو و من گرداندند
وندر هنرش خیره بزرگان ماندند
چون ما اگرش دوباره برگردانند
خوانند هر آنچه آن دگرها خواندند
68.3.5
ای مانده در نیام سکوت ، ای زبان تیز
پا خورده از محبّت و سر خورده از ستیز
گاهی برون بیا که نگیری ظلام زنگ
یا غیبت ترا نشمارد کسی گریز
بیداری این نباشد و خوابم یقین ربود
آبم به چهره از خِرَد ای دست شک بریز
تعبیر خوش که می کند این خواب شوم را
بوزینه بر سریر عقابان دور خیز
این قار و قار شوم کلاغان هرزه چیست
جایی به خاک مانده مگر پیکری عزیز ؟
من سالهاست گریه به سوگی نمی کنم
خشم است اینکه می چکد از چشم ، ریز ریز
ای مردگان خفته به گور غرور خویش
زنهار دور نیست چنان روز رستخیز
دارم یقین به دوزخ نفرت فرو روید
فردا که می دهند زهم خوب و بد تمیز
85.9.20
این آخرین غزل همه اش از تو گفته ام
ای خوب بی بدل همه اش از تو گفته ام
نام تو کرده خرمن گل دفتر مرا
آری بغل بغل همه اش از تو گفته ام
از آن زمان که چشم تو مضمون شعر شد
شیرین تر از عسل همه اش از تو گفته ام
راضی شدند تا به ابد آن ِمن شوی
از بس که در ازل همه اش از تو گفته ام
گوید دلت اگر که جز از تو سروده ام
اورا مکن محل، همه اش از تو گفته ام
حاصل مرا ز باغ جوانی خیال تست
یعنی که ما حصل همه اش از تو گفته ام
خوانَد چو آخرین ورق دفتر مرا
بیند شبی اجل همه اش از تو گفته ام
85.10.2
طفیل هستی عشقند آدمی و پری /ارادتی بنما تا سعادتی ببری
حافظ
نه ناله ای و دعایی نه آه و چشم تری
چه گویمت که تو در خود شبی نمی نگری
از این سکوت و سکون سینه ام به تنگ آمد
چرا به حیرتی ای دل ؟ به حال خود نظری
چراغ روشن تو رهنمای عالم و خود
روا نباشد اگر ره به مقصدی نبری
به سود خود همه با مایه ی تو در سودا
چه می کنی که تو بی خود همیشه در ضرری ؟
قصور خدمت و چشم انتظاری رحمت
که راست کوتهی ای جان چو خویش بی هنری ؟
کنار کوثر و این گونه تشنه لب ، هیهات
که آب بگذردت از سر و تو بی خبری
سعادت تو ارادت به فاطمه ست (س) آری
« طفیل هستی عشقند آدمی و پری»
۸۶.۱۰.۸
کژی حاصل آمد ز هر راستم
ز وارونی چرخ شد ننگ من
به هر حلیه ای خویش آراستم
در افزونی کاستی ها دریغ
به افزودن عمر خود کاستم
اگر خوبم از خوبی ام بی نصیب
وگر بد بدی را نمی خواستم
نشستم به ناچار بر جای خویش
پی چاره هر بار برخاستم
که خود را به رنگ تقاضای روز
نه پیرایه بستم نه پیراستم
دریغا و هیهات و آوخ که من
نشد باشم آنی که می خواستم
۷۳.۷.۱۱
لب بام آمده او باز به حالی زخمی
می کشد در بغل خود پر و بالی زخمی
از قفس می دهمش پر. همه صبحی سالم
باز شب می رسد از راه به حالی زخمی
تا کجا هست توانش که کشاند خود را
گر پری هم بکند باز . خیالی زخمی
بیش از این نیست مرا وسعت اندیشه . مخواه
برگ و بار تری از شاخ نهالی زخمی
از من خسته چه چشم سخن نغزت هست
ندهد طعم خوشی میوه ی کالی زخمی
همه دود است و فرود است و دریغا ز سرود
در وجودم که بود بغض ملالی زخمی
این غزل هم که بر این صفحه ی دفتر بینی
کنج دنجی است که افتاده غزالی زخمی
82.10.24
پیران ز عمر خسته را می مانم
از کار فتاده با هزار اندیشه
تسبیح ز هم گسسته را می مانم
ز خنجری که ز عهد عتیق جا مانده ست
مخوان فسانه ی دریا که روی امواجش
هنوز نعش دلم - این غریق - جا مانده ست
به مقصدی نرسیدیم و زیر پای طلب
هزار آبله . طی طریق . جا مانده ست
چنان نبوده که گوییم : « زین گدار بلا
یکی گذشته اگر صد رفیق جا مانده ست»
غبار بر شده پی کرد مرکب مردان
وزآن معامله مشتی علیق جا مانده ست
به یاد شعله وری های شاخ سر سبز ست
به کنده دودی اگر زان حریق جا مانده ست
بدان حماسه بگریم که پهلوانی هاش
به شکل عاطفه هایی رقیق جا مانده ست
چه داغ ها که به روی دلم در این غوغا
چو حک نقش به روی عقیق جا مانده ست
چه غمگین اشک می ریزد همیشه
اگر رعدم زند برقم بسوزد
از این خاکم نخواهد کند ریشه
از مجموعه دو بیتی های «ابر آمد و ...»
بهشت هم که بسازید ما نمی خواهیم
بهشت پر شده ی از نکیر و منکر را
فرشته هم که شویم از خدا نمی خواهیم
شکسته دستی ما تا وبال گردن ماست
ز دست منتتان مومیا نمی خواهیم
نهفته ایم به دل درد بی دوایی خویش
طبابتی ز سر مدعا نمی خواهیم
به کنج خلوت خود قانعیم همچون خضر
که از سکندر آب بقا نمی خواهیم
ز دود آتشتان آینه ست زنگاری
اگر از این خاکستر جلا نمی خواهیم
ضماد افیون بر قلب ما چه می بندید
که زخم نا سورش را دوا نمی خواهیم
هزار دیو به کف خاتم سلیمانی
نشسته بر کرسی هوا نمی خواهیم
رضا به جرعه ی تلخابه ی قضای خودیم
نه ... شهد و شیر و شکر از شما نمی خواهیم
دور از اینجایم مرا امشب یکی پیدا کند
سکه ای افتاده از دستان شوق کودکی
پیش پاهایم مرا امشب یکی پیدا کند
بی برادر های نا همراه در این قعر چاه
سخت تنهایم مرا امشب یکی پیدا کند
در جواب پرسشی از یادها رفته هنوز
پشت آیایم مرا امشب یکی پیدا کند
در کجای ظلمت دیشب مرا گم کرده اید
صبح فردایم مرا امشب یکی پیدا کند
رفته ام از خود چه کس دارد صدایم می کند
من نمی آیم مرا امشب یکی پیدا کند
پشت دلتنگی... کنار خستگی... کنج سکوت ....
تا همینجایم مرا امشب یکی پیدا کند
|
|