تبليغاتX
سید مرتضی معراجی
 
سید مرتضی معراجی
 
 
فرهنگی - ادبی
 

مجله ی مجازی دینگ دانگ http://www.dingdaang.com/ 

به روز شد که ضمن مراجعه می توانید

مقاله ی تپش با نبض خیس صبح (بررسی یکی از ویژگی های سبکی در شعر سهراب سپهری)

 

و دو شعر نیمایی این باغ... و- اگرچه... را

از این جانب بخوانید

و  نظرات خود را مرقوم فرمایید

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/26ساعت 11:23  توسط سید مرتضی معراجی  | 

 

سال گاو با طعم چی توز

تا خرابه ی خانه ی خاطراتم

                                    خالی از پدر

و مادر که در باغ قردوس در انتظار ما بود

سفر از حضور آبی فیروزه ای آغاز شد

در لاجوردی لایتناهی آسمانی

و آفتاب در حوله ی ابر

نخستین زیگورات انسان

گیاهی که قد می کشد و

کوتاه می ماند تا در کاسه ی سر مغلوبش

شراب شنگ شیرین لحظات را

به تلخی آب

در جوی همچنان می رود و ...

ما گام نهادیم

در ولوله ی همراهان

حیران بلیتهایی که بالای شش سال را آدم حساب می کرد

تا پیران بدون زاویه ی مرور خاطرات

در گوشه ای که نداشتند

و محمود

اگر نه در این گوشه

به شادمانی فریب خلیفه

با فتح سومنات خالی اکنون

دنبال بت هایی می گشت

تخت طاوسش را

و ما این سو

و جاده از سویی دیگر رفت تا سهراب رااین بارهم گم کنم

در رودخانه ای که به اندازه ی قایق های پایی

 پول در می آورد

و از یک وجب زندان سیالش

ده ماهی صید شده بود

برای میز شکمهایی که آزادش را دوست داشتند بخورند

و پرندگانی در حسرت آبی

                                  بی آسمان

پل تکرار سی

سی و سه

و هر دو سوی راه در هجوم فراموشی روز

آقا اینجا را دیگر در فکر خردادی که می آید نباش

بچه ها می خواهند خوش باشند

در این مکان آبریزگاههای کاملا عمومی

و نوار مشکی همچنان ادامه ی رفتن

در خلسه ای از شکر و شکواییه

ما دوست داشتیم هوابخوریم

زیر باران خاکی

که ماشینها را به گند می کشید

و کسی نمی خواست بایستد تا دستمالی به روی خود بکشد

و پیچیدیم بین درختانی که

حیران میان بهار و زمستان

در انتظار تگرگ

 شکوفه  کرده بودند

نگاه می کردیم و

بر رود که بی گذشت می گذشت

پاکت چی توز خالی

هیچ جا دست از سرمان بر نمی داشت

حتی وقتی رادیو خاموش بود

و می خواندند صداهایی که با بچه ها به توافق رسیده بودیم

تا او با ما

           و دیگران را

فراموش کنیم

مثل منافع ملی

و کنفرانس روسی افغان

و جاده که این بار داشت می رفت

تا لهجه های شیرین هم ریشه

و همدلی چادرها و آپارتمانها

که خون گرم هم میهنی را در رگهایمان به جریان در می آورد

مثل نوروز

ومن دل می دادم به صداهای  توافق شده

و چشم می بستم بر پاکت چی توزی

که روی آبی که می گذشت سوار بود

بگذار چند لحظه ای

بچه ها شادی کنند

ودر بند این نباشند

استادیوم آزادی

در شادی سیاهان سبز پوش

خاموشی فریاد

                   ایران

                           ایران

و ما شاید از جام جهانی

چهار سال دیگر هم

این آب در همین جوی

همین آسیاب

حافظ را همه حفظ می کنند

ما دیگربه خانه برگشته ایم

ما لحظه به لحظه

                     در خانه بودیم

و پدر که نبود

و مادر

         که باز هم به انتظار ما

         در باغ فردوس آرمیده است

                                            تا سفری دیگر

 

                                                           ۸۸/۱/۹ 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/16ساعت 15:51  توسط سید مرتضی معراجی  | 
 
  بالا