صفحه در حال بارگذاري است! لطفا کمي صبر کنيد...
|
سید مرتضی معراجی
|
||
|
فرهنگی - ادبی |
برای باد ملایم پاییزی که آمد و آن روز با هیاهو در مغازه ام را به هم زد
آمده پشت نرده ، بازیگوش
خش خش ِ برگ را در آورده
باز می خوانَدَم به گشت و گذار
با دلی شاد از پس ِ پرده
گرچه سرگرم ِ کار ِ خویشم ، لیک
غافل از من نمی شود یک دم
آمده تا مرا برد با خویش
مثل آن روزها که می رفتم
از خَم ِ کوچه های خوشحالی
تا خیابان بی خیالی ها
لا ابالی تر از پرنده و باد
فارغ از این شکسته بالی ها
بی دل و بی دماغ می گویم :
« برو و دست از سرم بردار
کار دارم مگر نمی بینی؟
بگذر از من مرا به خود بگذار»
با همان شور و با همان شادی
می رود لیک باز می آید
می نشیند کنار پنجره ام
دست گرمی به شیشه می ساید
ـ : « آه ای باد ، باد پاییزی
من دگر آن من ِ گذشته نی ام
فرصتی نیست بگذر از من، آه
که گرفتار ِ کار و زندگی ام
با کدامین زبان بگویم ؟ هان ؟
نازنینا ببین گرفتارم
پیش از این را برو ببر از یاد
برو هر چند دوستت دارم »
در به رویم گشاید امّا او
که : « ببین فصل ، فصل ِ پاییز است
فصل ِ ما ، فصل ِ دوره گردی ها
دلش از شور و شوق لبریز است.»
من ز جایم ولی نمی جنبم
که گرفتار کار بازارم
می رود باز باد پاییز و...
من چو ابر ِ بهار می بارم .
72.9.3
دریا جبین تست
وقتی آینه ی سپهر است و
میهماندار ِ مهر
دریا گشاده جبین تست
وقتی می نشینی به تماشای دوست داشتنهایم
دریا
جبین تست
وقتی موج می زند از اخم
وقتی می ترسم از زورق دلم
که در امواج ِ قهرت می افتد
دریا
با مهر و قهرش
جبین تست
اگر شکوهی دارد .
72.7.27
گذشته است اما در همان زمان هم به نظر بنده منطقی و متقن ترین حواب آن مباحث
از سوی جناب بازرگان ( عبدالعلی) داده شد که مدتی طول کشید مقاله را مجددا
پیدا کنم و حالا که آن را یافته ام تقدیم حضور شما عزیزان می کنم تا از فیض آن
بهره مند گردیم:
|
| |||
| ` | ` | ||
| ` |
«هــوٰى» يا «هــدٰى» در كلام وحى
|

تو را چنان که تویی گر نخواهم این دنیا
به من دهند و دلم منتها نمی خواهد ...
ناودانها
شیروانی
نقّاره و شیون
بیداری
با آهنگ خیس باران
برشیروانی
از ناودان
چه مایه بیهودگی باید
تا دست در دست چتر
از شستشوی خویش در گذری
چه مایه بیم از ویرانی
که کلاه شیروانی بر سر بگذاری
چه مایه سنگدلی
ـ اگر سنگ باشی حتّی ـ
که نشکفی
هر چند
به خفیه خریفت در انتظار گوش خوابانیده باشد
#
ناودانها
شیروانی
نقّاره و شیون
و
گریه
گریه
گریه ی من
۷۲/۷/۱۹
به یاد طاهره صفارزاده که همیشه دوستش داشته ام و باشعرش
زندگی کرده ام
|
او که در معبر پاهای بویناک نگران جوانه ای بود و از میان کبوتران شهری که خواب ندارد سفر آخر را آغاز کرد
|
|