صفحه در حال بارگذاري است! لطفا کمي صبر کنيد...
|
سید مرتضی معراجی
|
||
|
فرهنگی - ادبی |
یادکرد نوروز به قلم همیشه سبز دکتر شریعتی اگر چه بارها خوانده باشی هنوز هم بهاری است پس دوباره می خوانیم:
در اسفند سال ۴۶ دانشجویان تاریخ به عنوان سفر علمی به عراق رفتند ...
« باید
دل کند و زین دیار سفر کرد
وز ذهن
- خوب و بد -
هر یاد و یادگار به در کرد
وانگاه
از هرچه نه دلخواه
یا هرچه به دل بار
سر مست و بی قرار گذر کرد »
گفتم :
« گیرم
بتوان به هر دیار مقر کرد
وز هرچه هست سخت و دل آزار
حذر کرد
اما
ای دوست می شود
از خویشتن فرار مگر کرد؟»
ز خنجری که ز عهد عتیق جا مانده ست
مخوان فسانه ی دریا که روی امواجش
هنوز نعش دلم - این غریق - جا مانده ست
به مقصدی نرسیدیم و زیر پای طلب
هزار آبله . طی طریق . جا مانده ست
چنان نبوده که گوییم : « زین گدار بلا
یکی گذشته اگر صد رفیق جا مانده ست»
غبار بر شده پی کرد مرکب مردان
وزآن معامله مشتی علیق جا مانده ست
به یاد شعله وری های شاخ سر سبز ست
به کنده دودی اگر زان حریق جا مانده ست
بدان حماسه بگریم که پهلوانی هاش
به شکل عاطفه هایی رقیق جا مانده ست
چه داغ ها که به روی دلم در این غوغا
چو حک نقش به روی عقیق جا مانده ست
چه غمگین اشک می ریزد همیشه
اگر رعدم زند برقم بسوزد
از این خاکم نخواهد کند ریشه
از مجموعه دو بیتی های «ابر آمد و ...»
حجم مرطوبی که می گیرد در آغوشش
هرچه
از انسان و ماشین
تا درخت و سنگ
با تمام مهربانیها
در خیال مخملین دستان مکارش
نیست
غیر از راه بستن ها
تا نیاید هیچ کار
از هیچکس
غیر از نشستن ها
این ریا آلوده سیل در قبای مه
خفته روی شهر گویی
بختکی سهم است
گر - به راهی گام برداری
خوب خواهی دید
با تمام لطف و نرمی هاش
مه چه بی رحم است
-------------------------------
لطفا مه را با کسره (م) بخوانید
صورت نیکو زیبایی ظاهر ی و عقل نیکو زیبایی باطنی است.
حضرت امام حسن عسکری (ع)
بهشت هم که بسازید ما نمی خواهیم
بهشت پر شده ی از نکیر و منکر را
فرشته هم که شویم از خدا نمی خواهیم
شکسته دستی ما تا وبال گردن ماست
ز دست منتتان مومیا نمی خواهیم
نهفته ایم به دل درد بی دوایی خویش
طبابتی ز سر مدعا نمی خواهیم
به کنج خلوت خود قانعیم همچون خضر
که از سکندر آب بقا نمی خواهیم
ز دود آتشتان آینه ست زنگاری
اگر از این خاکستر جلا نمی خواهیم
ضماد افیون بر قلب ما چه می بندید
که زخم نا سورش را دوا نمی خواهیم
هزار دیو به کف خاتم سلیمانی
نشسته بر کرسی هوا نمی خواهیم
رضا به جرعه ی تلخابه ی قضای خودیم
نه ... شهد و شیر و شکر از شما نمی خواهیم
دور از اینجایم مرا امشب یکی پیدا کند
سکه ای افتاده از دستان شوق کودکی
پیش پاهایم مرا امشب یکی پیدا کند
بی برادر های نا همراه در این قعر چاه
سخت تنهایم مرا امشب یکی پیدا کند
در جواب پرسشی از یادها رفته هنوز
پشت آیایم مرا امشب یکی پیدا کند
در کجای ظلمت دیشب مرا گم کرده اید
صبح فردایم مرا امشب یکی پیدا کند
رفته ام از خود چه کس دارد صدایم می کند
من نمی آیم مرا امشب یکی پیدا کند
پشت دلتنگی... کنار خستگی... کنج سکوت ....
تا همینجایم مرا امشب یکی پیدا کند
هیچکس حرفم را نمی فهمد
مثل
لندن
قاهره
واشنگتن
تهران
مثل همین زادگاهم
کرمانشاه
وطن من
همه ی جهان است
همه ی جهان
وطن من است.
|
|