تبليغاتX
خدمات وبلاگ نويسان جوان سید مرتضی معراجی
 
سید مرتضی معراجی
 
 
فرهنگی - ادبی
 

 خود مگر مد حت کنی خود را علی (ع)                   ما کجا و صحبت مولا علی (ع)

مــن که در وصفش ندارم هیچ حـــرف                      هر که وصفش را تواند یا علی (ع)

 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 9:31  توسط سید مرتضی معراجی  | 

محمد حقوقی

محمد حقوقی شاعر و منتقد معاصر در گذشت

محمد حقوقی شاعر و منتقد ادبی معاصر روز دوشنبه، ۸ تیرماه در سن هفتاد و دو سالگی درگذشت.

محمد حقوقی در سال ۱۳۱۶ در اصفهان زاده شد و فعالیت های ادبی خود را از سال۱۳۴۰ آغاز کرد. او در بیش از پنج دهه کار مستمر در حوزه شعر و ادب، نام خود را به عنوان یکی از شناخته شده ترین شاعران و منتقدان معاصر ایران تثبیت کرد.

آقای حقوقی، در اوایل دهه چهل خورشیدی، به همراه شماری از روشنفکران، مترجمان، نویسندگان و شاعران اصفهان، از جمله هوشنگ گلشیری، ابوالحسن نجفی، جلیل دوستخواه، محمد کلباسی، احمد گلشیری، فریدون مختاریان، امیرحسین افراسیابی، اورنگ خضرایی، روشن رامی، مجید نفیسی، رضا فرخفال، احمد میرعلایی، ضیاء موحد، هرمز شهدادی، محمد رضا شیروانی، یونس تراکمه، منصور کوشان و ابوالحسن نجفی نقشی مهم در انتشار مجله « جنگ اصفهان» داشت.

نخستین مقاله مفصل محمد حقوقی، با نام «کی مرده کی بجاست» در سومین شماره‌ «جنگ اصفهان» مورد توجه بسیار قرار گرفت.

وی در آن مقاله نوشته بود که از تمام شاعرانی که تا آن دهه به عنوان شاعر نوپرداز شهرت یافته‌اند و همه خود را از «نیما یوشیج» متأثر می‌دانند، تنها هفت نفر را می توان موفق خواند و شعرشان را ماندگار دانست: "احمد شاملو، مهدی اخوان ثالث، منوچهر آتشی، فروغ فرخزاد، م. آزاد، یدالله رویایی و سهراب سپهری."

کتاب «شعر نو از آغاز تا امروز» یکی از مهم ترین و شناخته شده ترین آثار محمد حقوقی، تا سال ها به عنوان تنها آنتولوژی معتبر شعر نو شناخته می شد. این کتاب نخستین بار در دهه چهل خورشیدی منتشر شد، اما بعدها با تجدید نظر در دو مجلد مفصل انتشار یافت و شعر دهه‌ها‌ی ۵۰ و ۶۰ را نیز دربر گرفت.

آقای حقوقی، بعد از انقلاب چند سالی فعالیتی نداشت. او خود در باره شروع دوباره فعالیت هایش نوشته است:"خود من تا سال ۵۹ قضایا را می‌نگریستم، تا اینکه با شروع جنگ، اضطراب به نهایت شدت خود رسید، اضطراب تجزیه وطنم. تا سرانجام که یک شب تا صبح در یک حالت انفجار، شعر بلند «خروس هزار بال» را نوشتم."

محمد حقوقی از سال ۱۳۴۸ تا ۱۳۸۰ نزدیک ۳۰ جلد کتاب شعر و نقد شعر منتشر کرد.

«زوایا و مدارات»، «فصل‌های زمستانی»، «شرقی‌ها»، «گریزهای ناگزیر»، «با شب، با زخم، با گرگ»، «خروس هزار بال»، «شب ناشب»، «دالان‌های بلند عصر»، «از بامداد نقره و خاکستر»، «سبدها»، «از دل تا دلتا»، «گیلاس‌ها و گنجشک‌ها»، «اندوه‌یادها» از جمله مجموعه شعرهای محمد حقوقی است.

از آقای حقوقی پنج جلد کتاب نیز با عنوان «شعر زمان ما» به ترتیب در باره‌ شعرهای «احمد شاملو»، «مهدی اخوان ثالث»، «سهراب سپهری»، «فروغ فرخزاد» و «نیما یوشیج» به چاپ رسیده است.

شعرخوانی محمد حقوقی

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 9:23  توسط سید مرتضی معراجی  | 

این سه رنگ عزیز را

در قلب نگه می دارم

و دیگر به دست نمی گیرم

 

چرا سیاه شد

همه ی رنگهای کبوتری

و رنگهای بهاری

و رنگهای فصل تغییر

و این نرد ششدر بسته

و شطرنج مات

و احتمال همه چیز

جز روزهای آفتابی

روزهای پرواز

به لطف بی مزه گی

چی توزی که

چهار سال بود

هر جا می رفتیم

بر آب جاری

ول بود و

قل می خورد

پاکت خالی اش

 

یک مجلد صدو چند ساله

کتاب سیاست را

یک هفته حرف زدم

برای پسرم که دل زده نشود

و آب را هم ببیند

که از کدام کرت

بیل به دستها می فرستند

و باز هم درختها خشکند

و به خواب رفتند سبزها

در خوابگاههای همیشگی

حالا سیاه هم که بپوشیم

چه فایده

دیروز خون عوض می کردند

همه با هم

در انتقال خون

با این که  می دانند خونشان به هیچ گروهی از ما نمی خورد

بگذار در کیسه بگندد

 

مثل روزهای بعد از بمباران کرمانشاه

خُردم و خسته

مثل روزهای بچه های زیر آوار

با بوق پیروزی

 

رادیو را که شجریان گفت صدایش را نگذارند

این سیمای کدام احمق است

که کلاه بوقی بر سرش گذاشته اند

مردم که

انگار چیزی گم کرده اند

و هی دارند توی خیابان می گردند

و می بینم

هنوز هر روز

صف شیر بر پاست

مثل صف نانوایی

که نان خودشان را در آن پختند

و بچه هایی که سرخ شدند

و کبابهایی که در دهلیزها می پزند

در ضیافت فردای چاوز ها

 

این سفره ی سه رنگ را

باز کرده اند

 

در قلب نگاهش می دارم

و به دست نمی گیرمش

چون حرامیان

تا روزهایی

دستم از قلبم بیرون بیاید

وبر فراز سرم بچرخد

میدانم

هنوز هم می مانم

مثل مولانا ی عارف

               در جوار مغول ها

مثل حافظ رند

                   در آشوب شیراز

مثل بو علی شعوبی

                         در همیشه ی تاریخ

و سعدی عاشق

                     بر سر در جهان

وفردوسی دهقان

که هر روز شاهنامه می نویسد و

محمود بر تخت طاووسش

چه می کند

جز سیاه کردن چند برگ از تاریخی

که بیهقی گمش کرد

 

وقت میگذرد

باید سوالها را ببرم

برای امتحان بچه ها

در غیاب هم کلاسی هایشان

که مثل کبوتر سفید

از سبزی به سرخی رفتند

 

و این سه رنگ

دیگر به دستش نخواهم گرفت

تا آن روز بزرگ

آن روزبزرگ خودمان

 

این بلورها

این آب مرواریدها

نمی گذارند ادامه دهم

بگذار این ها را

                     در

                          دستمالی

                                      بریزم

 

باز می آیم

و می گویم

و می میرم

              اما

                   می مانم ...

 

                                     88.3.28             

 |+| نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 9:51  توسط سید مرتضی معراجی  | 
۱- اول اگر چه کمی دیر عرض ارادت

میلاد با سعادت

نورالعین رسول ا... (ص)

حضرت فاطمه ی زهرا (س)

برکائنات مبارک

۲ - با تمام بی حوصلگی به سالها پیش بر می گردم و فعلا این دو بیت را تکرار می کنم  که یعنی هستم

فتاده تخته سنگ آنسوی تر انگار کوهی بود

م.امید

سنگی است دو رو که هردو می دانیمش

ا.خ

هر چند که خیره بود گرداندن سنگ

ی . ن. احساس

آن سنگ ...

 

  

آن سنگ که پیش از تو و من گرداندند

 وندر هنرش خیره بزرگان ماندند

 چون ما اگرش دوباره برگردانند

خوانند هر آنچه آن دگرها خواندند

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 11:47  توسط سید مرتضی معراجی  | 
حالا

در میان این همه قبض

چقدر دلم می خواهد کاغذی پیدا کنم

که رویش یک دوبیتی نوشته باشم

تا یادم بیاید

چقدر من نیستم

در این روزگاری که نمی خواهد

مرا رها کند

مرا درست بگذارد وسط خودم

وقتی که سر سبز

سر سبز

مثل دیروزهای همراه با حسرت

مثل این خودکار

که دیگر نمی خواهد

بدهکار و بستانکار را

به حساب بیاورد

دلش نمی خواهد

کاغذ را سیاه کند و مچاله

مثل من

که حالا دیگر

سر حالم

و می توانم درست

خودم باشم

با قبض های توی جیبم

و کاغذی که دارم

تا می کنم و بر می دارم

برای خودم شدن

خودم بودن

                                                              نیمه شب ۹/۳/۸۸

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 15:38  توسط سید مرتضی معراجی  | 

 

پرونده:Panjetan.jpg
.

طفیل هستی عشقند آدمی و پری

ارادتی بنما تا سعادتی ببری

حافظ

نه ناله ای و دعایی نه آه و چشم تری

چه گویمت که تو در خود شبی نمی نگری

از این سکوت و سکون سینه ام به تنگ آمد

چرا به حیرتی ای دل ؟ به حال خود نظری

چراغ روشن تو رهنمای عالم و خود

روا نباشد اگر ره به مقصدی نبری

به سود خود همه با مایه ی تو در سودا

چه می کنی که تو بی خود همیشه در ضرری ؟

قصور خدمت و چشم انتظاری رحمت

که راست کوتهی ای جان چو خویش بی هنری ؟

کنار کوثر و این گونه تشنه لب ، هیهات

که آب بگذردت از سر و تو بی خبری

سعادت تو ارادت به فاطمه ست (س) آری

« طفیل هستی عشقند آدمی و پری»  

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 8:55  توسط سید مرتضی معراجی 

 

آفتاب را می نوشم

در چندمین ماه سال

با چمدانی از کتابهای

نمایش ...

           چه بود ؟

چخوف

که چای آلبالو مزه ی گسش را

پیپ می کشید و

صندلی تاب می خورد و

قهوه ای بود همه ی خاطرات تلخم

و آهسته ابرها در من خوابیدند

با رویای این قطاری که حالا سوت می کشد

ودر خانه ی ما ایستگاهی ندارد

ایستگاه من اتوبوسی است

که هر روز سوارش می شوی

با چشمهایی که ابرها را می تاراند

ومن تشنگی خود را تجربه می کنم

وقتی آفتابش

این ریزش آبشاری است

که زمستان را به شستشوی ذهن آرامش پرداخته

و تِلِق تِلِق ِ عبور از خطهای موازی چشمم

کجا به خطوط هندسه ی متقاطع می رسد

تا من قطعی کنم خیالم را

بر چلیپای گیسوانت

خوشنویس گردیده است

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 13:12  توسط سید مرتضی معراجی  | 
 

با دوستان گرامی مجله ی مجازی بلوط گفتگوی کوتاهی داشتم که در

صورت علاقه می توانید ضمن استفاده از مطالب دیگر این مجله به نشانی

http://www.balout.ir/

این گفتگو را که با عنوان ادبيات امروز ما در حال گذار است   آماده

 

کرده اند مطالعه نموده نظر خود را ابراز فرمایید


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 14:58  توسط سید مرتضی معراجی  | 

مجله ی مجازی دینگ دانگ http://www.dingdaang.com/ 

به روز شد که ضمن مراجعه می توانید

مقاله ی تپش با نبض خیس صبح (بررسی یکی از ویژگی های سبکی در شعر سهراب سپهری)

 

و دو شعر نیمایی این باغ... و- اگرچه... را

از این جانب بخوانید

و  نظرات خود را مرقوم فرمایید

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 11:23  توسط سید مرتضی معراجی  | 

 

سال گاو با طعم چی توز

تا خرابه ی خانه ی خاطراتم

                                    خالی از پدر

و مادر که در باغ قردوس در انتظار ما بود

سفر از حضور آبی فیروزه ای آغاز شد

در لاجوردی لایتناهی آسمانی

و آفتاب در حوله ی ابر

نخستین زیگورات انسان

گیاهی که قد می کشد و

کوتاه می ماند تا در کاسه ی سر مغلوبش

شراب شنگ شیرین لحظات را

به تلخی آب

در جوی همچنان می رود و ...

ما گام نهادیم

در ولوله ی همراهان

حیران بلیتهایی که بالای شش سال را آدم حساب می کرد

تا پیران بدون زاویه ی مرور خاطرات

در گوشه ای که نداشتند

و محمود

اگر نه در این گوشه

به شادمانی فریب خلیفه

با فتح سومنات خالی اکنون

دنبال بت هایی می گشت

تخت طاوسش را

و ما این سو

و جاده از سویی دیگر رفت تا سهراب رااین بارهم گم کنم

در رودخانه ای که به اندازه ی قایق های پایی

 پول در می آورد

و از یک وجب زندان سیالش

ده ماهی صید شده بود

برای میز شکمهایی که آزادش را دوست داشتند بخورند

و پرندگانی در حسرت آبی

                                  بی آسمان

پل تکرار سی

سی و سه

و هر دو سوی راه در هجوم فراموشی روز

آقا اینجا را دیگر در فکر خردادی که می آید نباش

بچه ها می خواهند خوش باشند

در این مکان آبریزگاههای کاملا عمومی

و نوار مشکی همچنان ادامه ی رفتن

در خلسه ای از شکر و شکواییه

ما دوست داشتیم هوابخوریم

زیر باران خاکی

که ماشینها را به گند می کشید

و کسی نمی خواست بایستد تا دستمالی به روی خود بکشد

و پیچیدیم بین درختانی که

حیران میان بهار و زمستان

در انتظار تگرگ

 شکوفه  کرده بودند

نگاه می کردیم و

بر رود که بی گذشت می گذشت

پاکت چی توز خالی

هیچ جا دست از سرمان بر نمی داشت

حتی وقتی رادیو خاموش بود

و می خواندند صداهایی که با بچه ها به توافق رسیده بودیم

تا او با ما

           و دیگران را

فراموش کنیم

مثل منافع ملی

و کنفرانس روسی افغان

و جاده که این بار داشت می رفت

تا لهجه های شیرین هم ریشه

و همدلی چادرها و آپارتمانها

که خون گرم هم میهنی را در رگهایمان به جریان در می آورد

مثل نوروز

ومن دل می دادم به صداهای  توافق شده

و چشم می بستم بر پاکت چی توزی

که روی آبی که می گذشت سوار بود

بگذار چند لحظه ای

بچه ها شادی کنند

ودر بند این نباشند

استادیوم آزادی

در شادی سیاهان سبز پوش

خاموشی فریاد

                   ایران

                           ایران

و ما شاید از جام جهانی

چهار سال دیگر هم

این آب در همین جوی

همین آسیاب

حافظ را همه حفظ می کنند

ما دیگربه خانه برگشته ایم

ما لحظه به لحظه

                     در خانه بودیم

و پدر که نبود

و مادر

         که باز هم به انتظار ما

         در باغ فردوس آرمیده است

                                            تا سفری دیگر

 

                                                           ۸۸/۱/۹ 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 15:51  توسط سید مرتضی معراجی  | 
 
  بالا  
منبع : خدمات وبلاگ نویسان جوان          www.bahar-20.com رفتن به بالای صفحه

آمار وبلاگ

  • بازديدها :

مدل خدمات وبلاگ نويسان جوان